عشق یعنی....
عشق یعنی...
خوشحالی عمیق پیرزنی که تمام هستی اش را که چند دانه خرمای آغشته به ارده است،روی یک سینی گذاشته و خود را با ویلچر به میعادگاه پیاده روی اربعین رسانده است و با تمام ظرفیت الفاظ به تو التماس می کند که از خرمای او برداری و میل کنی!
و زمانی که تو خواهش اورا اجابت میکنی،میبینی که آهسته زیرلب می گوید: " الحمدالله" و با گوشه چادر عربی اش اشکش را پاک میکند.
عشق یعنی...
لبخندهای "مهنّد"، آن جوان اهل بصره که دانشجوی کامپیوتر در بغداد است، و وقتی از او می پرسی،مگر الآن ایام امتحاناتت نیست؟ نگاهی عاقل اندر سفیه به تو می اندازد و می گوید: امتحان اصلی ما حسین ( علیه السلام) است و باز هم میخندد.
نویسنده:عاشق الحسین(نامشخص)
خوشحالی عمیق پیرزنی که تمام هستی اش را که چند دانه خرمای آغشته به ارده است،روی یک سینی گذاشته و خود را با ویلچر به میعادگاه پیاده روی اربعین رسانده است و با تمام ظرفیت الفاظ به تو التماس می کند که از خرمای او برداری و میل کنی!
و زمانی که تو خواهش اورا اجابت میکنی،میبینی که آهسته زیرلب می گوید: " الحمدالله" و با گوشه چادر عربی اش اشکش را پاک میکند.
عشق یعنی...
لبخندهای "مهنّد"، آن جوان اهل بصره که دانشجوی کامپیوتر در بغداد است، و وقتی از او می پرسی،مگر الآن ایام امتحاناتت نیست؟ نگاهی عاقل اندر سفیه به تو می اندازد و می گوید: امتحان اصلی ما حسین ( علیه السلام) است و باز هم میخندد.
نویسنده:عاشق الحسین(نامشخص)
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 14:14 توسط زهرا مرآتی
|